صفحه در حال
بارگذاري است!
لطفا کمي صبر کنيد...
|
|
|
_.~*ماهنامه ی اینترنتی(مقاله-نقد-طنز-عکس-خبر)-تقدیم به پدرم و همه ی مبارزین راه آزادی و عدالت*~._
|
تمام خستگی و اتفاقات رو فراموش کردم ۱۳ ساعت خوابیدم.چشامو باز کردم یه خونه خالی رو دیدم.تلفن زنگ می خورد بلند کردم و بدش رفتم آشپزی ساعت ۲.۳۰ بود که پسر عمه اومد نهار خوردیم.یادم اومد که موبایلم کمی موشکل داره هوا کمی که خنک شد از خونه زدم بیرون امان از آدم بی تخصص حالا دیگه موبایلم کلا" از کار افتاده بود.بی معطلی سواری گرفتم رفتم تهران.آقا آخره وقته شنبه بیا در خدمتیم.دست از پا دراز تر برگشتم دیگه شب شده بود.۱۱ شب رفتم خونه فهمیدم فردا باید به یه سفر دیگه برم بر خلاف میلم ولی امان از آدم بی سر پناه جایی رو برای خوابیدم نداشتم قبول کردم.چند روز که گذشت دیگه نمی تونستم تحمل کنم با این بهانه که می خوام به شهرم برگردم خودمو تو جاده دیدم ولی به شب فکر نمی کردم کجا باید بخوابم.وسط هفته بود و می تونستم به کارا برسم اول از همه به فکر قرارم بودم ولی بی موبایل باید چی کار می کردم؟روز بعد اتفاقی اون ۲ نفرو پیدا کردم همون موقع رفتیم تا موبایلو درست کنم کلی گشتیم و خوش گذشت نهار خوردیمو برگشتیم.مترو منو به فکر برده بود نفهمیدم که سر یه نفر رو شونه هامه٫تو دنیای خودم بودم اصلا"انگار تو دنیا نبودم.شب داشت نزدیک می شد و وقت خدا فظی با این فکر که فردا روز خوبی می تونه باشه از هم جدا شدیم.بازم کلی وقت کشی کردم و فکر کردم واقعا"من چرا اینجا٫تنها٫برای چی؟به این نتیجه رسیدم زیادی فکر نکنم بی فایده بود دیگه چه فرقی می کرد کار از کار گذشته بود باید سعی می کردم خوش بگذره و این حس رو به بقیه هم انتقال بدم نهایت استفاده مفید از شرایط به امید فردا یه گوشه ای کپه لالامو گذاشتم.
با تلفن کارتی داخل پلیس راه ور می رفتم که اتوبوس اومد آقا شماره صندلی من ششه کجا بنشینم؟ای دل غافل ته راه رو کف اتوبوس عجب صندلیه!چند ساعتی گذشته بود اینقدر تو فکر سفرم بودم که درد پشتم رو احساس نمی کردم چیزی شبیه دستگیره در آنچنان در پشتم جا خوش کرده بود که وقتی راننده با دست گفت که به جلو برم بنشینم می خواستم پا نشم.
نیمه های شب اتوبوس توقف کرد بی قرار پیاده شدم دیدم که اونهمه سختی چه خوابی می طلبه!تا دم دمای صبح گاهی با راننده از هر دری سخنی حرف می زدم.بلاخره پیاده شدیم تازه داشتم می فهمیدم چی می خواد به سرم بیاد٫همه چیز با یه نگاه و چند لحظه مکث تموم شد.برای وقت کشی تا جایی تونستم پیاده روی کردم تا اینکه چشمم به ایستگاه اتوبوس افتاد چشمامو باز کردم چند ساعت گذشته بود٫واقعا" نمی دونستم کجا برم چی کار کنم رفتم سراغ وقت کشی و بعدش خودمو رو چمن های بلوار وسط خیابون دیدم که دراز کشیدم چشام داشت رو هم میومد که بلاخره موبایلم زنگ خورد فکر می کردم همه چیز تموم می شه ولی...؟!
نزدیک ظهر بود با اینکه هیچی نخورده بودم با انرژی رفتم سراغ تلفن کارتی به تمام شماره ها و کسایی که فکر می کردم منو از این وضع نجات میدن زنگ زدم ولی بی فایده بود کوله پشتیه سنگین مو که حالا از همیشه سنگین تر بود کولم کردم و راه افتادم با فکر اینکه یه مدتی از همه چیز دور شدم و با خیال راحت بر میگردم از گشنگی و تنهایی فرار می کردم به اینکه قراره اینجا خیلی چیزا یاد بگیرم و بهم خوش بگذره ثانیه ها و ساعت ها ... .دیگه هوا داشت تاریک می شد موبایلم زنگ خورد.بعد این همه انتظار فکر می کردم چه شبی می شه ولی خیلی کوتاه بود ۱ ساعت.رفتم سراغ وقت کشی داشتم خیابون گز می کردم .راستی جایی برای خوابیدن پیدا کردم آخه پسر عمه اومده بود.