صفحه در حال
بارگذاري است!
لطفا کمي صبر کنيد...
|
|
|
_.~*ماهنامه ی اینترنتی(مقاله-نقد-طنز-عکس-خبر)-تقدیم به پدرم و همه ی مبارزین راه آزادی و عدالت*~._
|
![]()
*یه لحظه صبر کنید این داستان واقعی است*
................
..............
.........
.......
....
..

بچه که بودم همش فکر می کردم که روزی اینقدر بزرگ و قدرتمند خواهم شد که همه ی دختر های قشنگ و هم محله ای هایم را دور خودم جمع کرده و همه به حرف هایم گوش می دهند.
وقتی نو جوان بودم آن قدرت و بزرگی در راهی برای خدمت به اطرافیان می دیدم.
بلوغ جوانیم را در جستجوی راهی برای مبارزه و عشق به خاک و مردم گذارندم .
امروز که دگر چیزی از جوانی نماده دیگر چیزی نمی خواهم جز راهی برای پر بار تر شدن و بارور تر شدن و رسیدن آرزوهای قشنگ قدیمی.
آن موقع می گفتم بالاخره روزی پولهایم را جمع می کنم و یک شیشه عسل را به تنهایی می خورم تا مثل بامزی قوی و قدرتمند شوم تا کمک و مرهمی باشم.! به یاد داری همه چه با اشتیاق آن را دنبال می کردیم همه ی ما خوب آموخته ایم چگونه می توان با مردم زندگی کرد ولی هنوز بلد نیستیم مثل آنان باشیم من خودم هم تا کنون نه پولهایم را جمع کرده ام و نه یک شیشه عسل را به تنهایی خورده ام....
" دیگر یک بامزی در سراسر دنیا زندگی نمی کند تا مرهمی باشد و بدی ابدی خواهد بود"
